سيد حسن مير جهانى طباطبائى
647
جنة العاصمة ( فارسي )
چون امير مؤمنان عليه السّلام ديد كه عبّاس از سخن شاق او ناراحت است ، و آنچه گفته است راجع به سقايت و زمزم خواهد كرد ، و عبّاس هم الحاح كرد ، كسى را فرستاد بسوى جنّيهاى از اهل نجران كه يهوديّه بود ، و او را سحيفه دختر جريريّه مىگفتند ، و او را امر فرمود تا به صورت ام كلثوم ممثّل شد ، پس او را فرستاد بنزد آن مرد ، و آن جنّيه هميشه در نزد او بود ، تا اينكه از او به شك افتاد در روزى ، پس گفت : در روى زمين جادوگرتر از بنى هاشم نيست ، خواست اين مطلب را اظهار كند كه كشته شد و جنّيه ميراث او را برد و به طرف نجران رفت ، و امير مؤمنان عليه السّلام ام كلثوم را ظاهر كرد . مؤلّف حقير گويد : ظاهر اين حديث دلالت دارد بر عدم وقوع ازدواج در ميان عليا جناب ام كلثوم و عمر . و امّا اخبار راجع به وقوع ازدواج ، از جملهء آنها حديثى است كه سيّد ابن طاووس عليه الرحمه در طرائف از ابن ابى عمير ، از هشام بن سالم ، از ابى عبد اللّه عليه السّلام روايت كرده كه فرمود : لمّا خطب عمر إلى أمير المؤمنين عليه السّلام ، قال : إنّها صبيّة . قال : فأتى العبّاس ، فقال : ما لي ؟ أبي بأس ؟ فقال له : و ما ذاك ؟ قال : خطبت إلى ابن أخيك فردّني ، أما و اللّه لأعورن زمزم ، و لا أدع لكم مكرمة إلّا هدمتها ، و لأقيمن عليه شاهدين أنّه سرق ، و لأقطّعن يمينه . فأتاه العبّاس فأخبره و سأله أن يجعل الأمر إليه « 1 » . يعنى : چون خواستگارى كرد عمر از امير مؤمنان عليه السّلام ، فرمود كه : او - يعنى ام كلثوم - كودك است . گفت : پس عمر آمد نزد عبّاس و گفت : مرا چه مىشود ؟ آيا من باكى دارم ؟ عبّاس به او گفت : براى چه ؟ چه شده ؟ گفت : از پسر برادرت خواستگارى كردم دخترش
--> ( 1 ) علّامهء مجلسى ، بحار الأنوار ج 42 ص 94 ح 22 از طرائف سيد ابن طاووس ؛ فروع كافى ج 5 ص 346 ح 2 .